چراغ روی تو را شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمودبه بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوشنگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشتفسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپندبه غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسیز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانیکه بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که بازفتاد در سر حافظ هوای میخانه
Tu es si épris de l’être aimé que tu en oublies ton propre état. Même la raison est devenue folle devant son amour. Tu sacrifierais mille vies pour lui. Quand tu as vu une main étrangère l’atteindre, la jalousie t’a terrassé ; sois patient. Tu as conclu avec lui le pacte de ne dire que des paroles de fidélité.