در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیداوز قدِ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیستوز بَهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاستو افغان ز نظربازان، برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد، در گیسویِ او پیچیدور وَسمه کمانکَش گشت، در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمرِ شدهٔ حافظهرچند که ناید باز، تیری که بِشُد از شست
La personne ou le but qui t’a ravi le cœur est si captivant qu’il a envoûté d’autres aussi. Tu ne sais pas bien ce que tu ressens ; tantôt absent, tantôt bien éveillé. Espère que ce qui est parti reviendra ; mais sache que certaines occasions, comme une flèche décochée, ne reviennent pas, alors apprécie les chances d’aujourd’hui.