نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا راز لعل روحفزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی
امید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟دقیقهای است نگارا در آن میان که تو دانی
یکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی
Tu demandes à la brise de la fortune de passer au bon moment dans la rue de l’être aimé et de lui porter tendrement ton message : que ton âme s’en est allée et que seule sa bonté te garde en vie. Tu as écrit le message de sorte que les étrangers ne le comprennent pas ; il le lira avec générosité. La langue de l’amour est une ; dis ce qui est dans ton cœur dans la langue du cœur.