چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاریخورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز کفر زلف تو، هر حلقهای و آشوبیز سحر چشم تو، هر گوشهای و بیماری
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خوابکه در پی است ز هر سویت آه بیداری
نثار خاک رهت نقد جان من هر چندکه نیست نقد روان را بر تو مقداری
دلا! همیشه مزن لاف زلف دلبندانچو تیرهرأی شوی کی گشایدت کاری؟
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کاردلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
چو نقطه گفتمش «اندر میان دایره آی»به خنده گفت که «ای حافظ! این چه پرگاری»
Quelqu’un est si beau que les roses deviennent épines de jalousie, et son regard a rendu les cœurs malades. Demande-lui de ne pas rester dans le sommeil de l’insouciance, car le soupir des amoureux veille. Tu déposes ta vie à ses pieds. Mais rien ne se règle avec un jugement trouble ; avance avec un regard clair. Sois patient jusqu’à ce que les nœuds se défassent.