باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باشوین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
زآن باده که در میکدهٔ عشق فروشندما را دو سه ساغر بده و گو «رمضان باش»
در خرقه، چو آتش زدی ای عارفِ سالِک!جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش
دلدار که گفتا به تواَم دلنگران استگو «میرسم اینک به سلامت»، نگران باش
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روانبخشای دُرجِ محبّت! به همان مُهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری نَنشیندای سیلِ سرشک! از عقبِ نامه روان باش
حافظ که هوس میکندش جامِ جهانبینگو «در نظرِ آصفِ جمشیدمکان باش»
Tu demandes à un être cher de revenir et d’être le compagnon de ton âme et le gardien de tes secrets. Celui qui disait s’inquiéter pour toi fait savoir qu’il arrivera sain et sauf ; ne t’inquiète pas. Garde le cœur de l’amour avec la même tendresse. Si un grand te soutient, tu atteindras ton grand vœu.