جز آستان تواَم در جهان، پناهی نیستسر مرا به جز این در، حوالهگاهی نیست
عَدو چو تیغ کِشد، من سپر بیندازمکه تیغِ ما، به جز از نالهای و آهی نیست
چرا زِ کویِ خرابات روی برتابم؟کز این بِهَم به جهان، هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گَر بزند آتشم به خرمنِ عمربگو بسوز که بر من به برگِ کاهی نیست
غلامِ نرگسِ جَمّاشِ آن سَهی سرومکه از شراب غرورش به کس، نگاهی نیست
مباش در پیِ آزار و هرچه خواهی کنکه در شریعتِ ما غیر از این، گناهی نیست
عِنانکشیده رو ای پادشاهِ کشورِ حُسنکه نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست!
چنین که از همهسو، دامِ راه میبینمبه از حمایتِ زلفش، مرا پناهی نیست
خزینهٔ دلِ «حافظ» به زلف و خال مدهکه کارهای چنین، حدِّ هر سیاهی نیست
Tu n’as d’autre refuge que la porte de l’Ami ou de Dieu, et ce refuge te suffit. Si un ennemi tire l’épée, réponds par des soupirs et la prière, non par la guerre. Même si le destin brûle la récolte de ta vie, tu n’es pas assez attaché au monde pour t’en inquiéter. Ne cherche à blesser personne ; fais ce que tu veux, mais ne fais de mal à personne.