دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرسزهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
گشتهام در جهان و آخرِ کاردلبری برگزیدهام که مپرس
آن چنان در هوایِ خاکِ دَرَشمیرود آبِ دیدهام که مپرس
من به گوشِ خود از دهانش دوشسخنانی شنیدهام که مپرس
سویِ من لب چه میگَزی که مگویلبِ لعلی گَزیدهام که مپرس
بی تو در کلبهٔ گداییِ خویشرنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در رَهِ عشقبه مَقامی رسیدهام که مپرس
تفسیر
ای صاحب فال، درد عشق و زهر جدایی بسیار چشیدهای، چندان که گفتنی نیست. اما پس از گشتن در جهان، کسی را برگزیدهای که شایستهٔ دلت است. سخنانی از او شنیدهای که دلت را گرم کرده. بی او رنجهای بسیار کشیدهای، اما اکنون به مقامی رسیدهای که وصفش نمیگنجد؛ قدر این جایگاه را بدان.