Hafez, Ghazal 87

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفتآری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمعشُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت

زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من استخورشید، شعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت

می‌خواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوستاز غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چُو پرگار می‌شدمدوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوختکآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کویِ مُغان آستین‌فشانزین فتنه‌ها که دامنِ آخرزمان گرفت

مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدیداز غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت

بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشته‌اند«کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت»

حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو می‌چِکدحاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟

Deutung

Schönheit und Güte zusammen öffnen die Welt; mit Mitgefühl und Einigkeit erreicht man alles. Bewahre dein Geheimnis und sprich es nicht aus. Das Feuer in deinem Herzen ist so hell, dass selbst die Sonne nur ein Funke davon ist. Flüchte dich vor den Wirren der Zeit in die Ruhe. Deine Worte sind so fein, dass kein Neider etwas daran aussetzen kann.