عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسیای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاندشاهبازانِ طریقت به مقامِ مگسی
دوش در خیل غلامان درش میرفتمگفت: «ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی؟»
با دل خونشده چون نافه خوشش باید بودهر که مشهور جهان گشت به مشکیننفسی
لمع البرق مِن الطّور و آنَستُ بهِفلَعَلّی لک آتٍ بشهابٍ قبسِ
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیشوه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زنحیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرمجان نهادیم بر آتش ز پی خوشنفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظیَسَر الله طریقاً بکَ یا ملتمِسی
Tu vida ha pasado sin fruto y ahora es el momento de despertar. Muchos que eran halcones reales se han conformado con un lugar pequeño; aspira a lo alto. Un relámpago ha brillado en el monte Sinaí y quizá te alcance una chispa. La caravana ha partido y tú duermes; despierta. Abre las alas; sería una pena seguir preso en la jaula. Que Dios te allane el camino.