صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتادهام، بیارمی تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خونِ پیاله خور که حلال است خون اودر کار یار باش که کاریست کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماستمطرب نگاه دار همین ره که میزنی
مِی ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت«خوش بگذران و بشنو از این پیرِ منحنی»
ساقی به بینیازی رندان که می بدهتا بشنوی ز صوت مغنی «هو الغنی»
It is morning, and freshness is raining from the sky. You have fallen into the sea of self and ego; free yourself from selfishness. Devote yourself to your beloved’s cause, for that is worthy work. Sorrow lies in wait; drive it away with joy and the company of friends. Listen to the advice of elders and enjoy your days. True self-sufficiency belongs to God alone.