دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زدپیشِ عشاقِ تو شبها به غَرامت برخاست
در چمن، بادِ بهاری ز کنار گل و سروبه هواداریِ آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوتبه تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست
پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلتسروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببریکآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست
The one you gave your heart to is hurt and has withdrawn. Every joy in this world comes to an end, so don’t be saddened that moments pass. Put aside pretence and boasting and act sincerely; the fire of this hurt arose from that very pretence. Through humility and honesty, peace will return to your life.