Hafez, ghazal 22

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاستسخن‌شناس نه‌ای، جان من! خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آیدتبارک الله ازین فتنه‌ها که در سرِ ماست

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست!که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست

مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبودرخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دلِ منخمارِ صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست؟

چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلمگَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست

از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارندکه آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطربکه رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادندفضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست

Interpretation

Others don’t properly understand what your heart is saying and may even think it wrong. Inside you burns a passion that gives you no rest. This fire is the sign of a true love that will not go out, and that is exactly why it is precious. Your sleeplessness and longing will end; the voice you have heard in your heart will show you the right way.