حافظ، غزل ۷

صوفی بیا که آیِنِه، صافی‌ست جام راتا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعل‌فام را

رازِ درونِ پَردِه زِ رِندانِ مَست پُرسکاین حال نیست زاهِدِ عالی‌مَقام را

عَنقا، شِکارِ کَس نَشَوَد، دام بازچینکآنجا، همیشه، باد به دست است، دام را

دَر بَزمِ دُور، یک‌دو قدح دَرکَش و برویَعنی طَمَع مَدار وِصالِ مُدام را

ای دل! شَباب رَفت و نَچیدی گُلی زِ عِیشپیرانه‌‌سر مَکُن هُنَری نَنگ و نام را

در عِیشِ نَقد کوش که چون آبخَور نَمانْدآدَم بِهِشت، روضِهٔ دارُالسَّلام را

ما را بَر آستانِ تو، بس حَقِّ خِدمَت استای خواجه! بازبین به تَرَحُّم غلام را

«حافظ» مُریدِ جامِ مِی است، ای صبا! برو!وز بنده بندگی بِرَسان شِیخِ جام را!

تفسیر

ای صاحب فال، دلی پاک و صاف داشته باش تا حقیقت را آن‌گونه که هست ببینی. در پی چیزی هستی که به آسانی به دام نمی‌افتد؛ بیهوده دام نگستر. از فرصت امروز بهره ببر و خوشی را به آینده موکول نکن، چون جوانی و فرصت‌ها می‌گذرند. با فروتنی و خدمت صادقانه، مهر و توجه بزرگان را به دست خواهی آورد.