گفتا برون شدی به تماشای ماهِ نواز ماهِ ابروانِ مَنت شرم باد رو
عمریست تا دلت ز اسیرانِ زلفِ ماستغافل ز حفظِ جانبِ یارانِ خود مشو
مَفروش عطرِ عقل به هِندوی زلفِ ماکانجا هزار نافهٔ مُشکین به نیمجو
تخمِ وفا و مهر در این کهنه کشتهزارآنگه عیان شود که بود موسمِ درو
ساقی بیار باده که رمزی بگویمتاز سرِّ اخترانِ کهنسیر و ماهِ نو
شکلِ هلالِ هر سرِ مه میدهد نشاناز افسرِ سیامک و ترکِ کلاهِ زو
حافظ جنابِ پیرِ مغان مأمنِ وفاستدرسِ حدیثِ عشق بر او خوان و زو شنو
تفسیر
ای صاحب فال، کسی به تو یادآوری میکند که مدتی است در بند مهر اویی و نباید از دوستان غافل شوی. خودنمایی با عقل در برابر عشق بیارزش است. تخم وفا و مهری که کاشتهای، در وقت درو آشکار میشود؛ صبر کن. راهنمایت پناهگاه وفاست؛ درس عشق را از او بیاموز.