بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب اندازخروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
مرا به کَشتیِ باده درافکن ای ساقی!که گفتهاند «نِکویی کن و در آب انداز»
ز کویِ میکده برگشتهام ز راهِ خطامرا دگر ز کَرَم با رهِ صواب انداز
بیار زآن مِی گلرنگِ مشکبو جامیشرارِ رَشک و حسد در دلِ گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کننظر بر این دلِ سرگشتهٔ خراب انداز
به نیمشب اگرت آفتاب میبایدز رویِ دخترِ گُلچهرِ رز، نقاب انداز
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارندمرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلتبه سویِ دیو مِحَن، ناوَکِ شهاب انداز
ای صاحب فال، از راه خطا برگشتهای و اکنون میخواهی با کرم و لطف به راه درست بیفتی. نیکی کن و آن را به دریا بینداز که روزی به تو بازمیگردد. اگرچه آشفته و خستهای، لطفی به تو خواهد رسید. اگر از جور روزگار به جان آمدهای، با شهاب ایمان و امید دیو غم را دور کن.