ای سروِ نازِ حُسن که خوش میروی به نازعُشّاق را به نازِ تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعتِ خوبت که در ازلبُبْریدهاند بر قدِ سَرْوَت قبایِ ناز
آن را که بویِ عَنبر زلفِ تو آرزوستچون عود گو بر آتشِ سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بُوَد سوزِ دل، ولیبی شمعِ عارضِ تو دلم را بُوَد گداز
صوفی که بی تو توبه ز مِی کرده بود، دوشبِشْکَست عهد، چون درِ میخانه دید باز
از طعنهٔ رقیب نگردد عیارِ منچون زر اگر برَند مرا در دهانِ گاز
دل کز طوافِ کعبهٔ کویت وقوف یافتاز شوقِ آن حریم ندارد سرِ حجاز
هر دَم به خونِ دیده چه حاجت وضو؟ چو نیستبی طاقِ ابروی تو، نمازِ مرا جواز
چون باده باز بر سرِ خُم رفت کفزنانحافظ که دوش از لبِ ساقی شنید راز
ای صاحب فال، کسی را دوست داری که با ناز میخرامد و عاشقان در برابرش نیاز دارند. اگر آرزوی وصال داری، باید مانند عود در آتش اشتیاق بسوزی. از طعنهٔ رقیب، عیار تو کم نمیشود؛ مانند زری هستی که در آتش هم زر میماند. دلت از حریم محبوب آگاه شده و جای دیگری را نمیخواهد.