حافظ، غزل ۱۸۷

دِلا! بِسوز! که سوزِ تو، کارها بِکُنَدنیازِ نیم‌شَبی، دَفْعِ صَد بَلا بِکُنَد

عِتابِ یارِ پَری‌چِهْرِه، عاشِقانِه بِکَش!کِه یِک کِرِشْمِه، تَلافیِّ صَد جَفا بِکُنَد

زِ مُلْک تا مَلَکوتَش، حِجاب بَردارَنْدهَر آن‌کِه خِدْمَتِ جامِ جَهان‌نَما بِکُنَد

طَبیبِ عِشْق، مَسیحا‌دَم است و مُشْفِق، لیکچو دَرد، دَر تو نَبینَد؛ کِه را دَوا بِکُنَد؟

تو با خدایِ خود اَنداز کار! و دِل، خوش دار!کِه رَحْم اَگَر نَکُنَد مُدَّعی‌، خُدا بِکُنَد

زِ بَخْتِ خُفْتِه مَلولَم، بُوَد که بیداریبِه وَقْتِ فاتِحِهٔ صُبْح، یک دُعا بِکُنَد؟

بِسوخْت «حافِظ» و بویی به زُلْفِ یار نَبُرْدمَگَر دِلالَتِ این دولَتَش، صَبا بِکُنَد

تفسیر

ای صاحب فال، دل بسوزان و دعا کن، چون دعای نیمه‌شب صد بلا را دور می‌کند. اگر از محبوب عتابی دیدی، عاشقانه تحمل کن؛ یک لطف او جبران صد جفا را می‌کند. دردت را آشکار کن تا طبیب عشق درمانت کند. کارت را به خدا بسپار و دلت را خوش نگه دار؛ اگر بدخواه رحم نکند، خدا رحم می‌کند.