حافظ، غزل ۱

اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها

به بویِ نافه‌ای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشایدز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَمجَرَس فریاد می‌دارد که بَربندید مَحمِل‌ها

به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گویدکه سالِک بی‌خبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزل‌ها

شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایلکجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟

همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخرنهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفل‌ها؟

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظمَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها

تفسیر

ای صاحب فال، کاری را که آغاز کرده‌ای در ابتدا آسان می‌نمود، اما اکنون با دشواری‌هایی روبه‌رو شده‌ای. نگران نباش؛ این سختی‌ها بخشی از راه است. از هدفت غافل نشو، پیوسته در کنار آن بمان و از راهنمایی انسانی دانا و باتجربه کمک بگیر. اگر دلت را از دلبستگی‌های بیهوده رها کنی، به آنچه می‌خواهی خواهی رسید.