اگر آن طایرِ قدسی ز دَرَم بازآیدعمرِ بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امّید بر این اشکِ چو باران که دگربرقِ دولت که بِرَفت از نظرم بازآید
آن که تاجِ سرِ من خاکِ کفِ پایش بوداز خدا میطلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیزشخصم ار بازنیاید خبرم بازآید
گر نثارِ قدمِ یارِ گرامی نکنمگوهرِ جان به چه کار دگرم بازآید؟
کوسِ نو دولتی از بامِ سعادت بزنمگر ببینم که مَهِ نوسفرم بازآید
مانِعَش غلغلِ چنگ است و شکرخوابِ صَبوحور نه گر بشنود آهِ سحرم بازآید
آرزومندِ رخِ شاهِ چو ماهم حافظهمتی تا به سلامت ز درم بازآید
Si ese ser querido o esa oportunidad vuelve, tu vida pasada revivirá. Esperas que tus lágrimas hagan brillar de nuevo el relámpago de la fortuna, y esa esperanza no es infundada. Si no puedes seguirla tú, la noticia de ti le llegará. Con su regreso tocarás el tambor de la alegría. Oye tu suspiro del alba; volverá.