شهریست پُر ظریفان وز هر طرف نگارییاران! صلای عشق است گر میکنید کاری
چشم فلک نبیند زین طُرفهتر جوانیدر دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مُرَکَّب؟بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی؟کم غایت توقع بوسیست یا کناری
مِی بیغش است دریاب، وقتی خوش است بشتابسال دگر که دارد امّید نوبهاری؟
در بوستان حریفان مانند لاله و گلهر یک گرفته جامی بر یادِ رویِ یاری
چون این گره گشایم وین راز چون نمایمدردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلفِ شوخیمشکل توان نشستن در این چنین دیاری
ای صاحب فال، در محیطی پر از زیبایی و لطف هستی و زمان عشق و اقدام است. کسی بیهمتا را یافتهای؛ دعا کن غباری بر دامنش ننشیند. از او بخواه تو را از خود نراند. فرصت خوش را دریاب و شتاب کن، چون کسی امید بهار دیگر را ندارد. گرهای سخت در کار داری، اما گشوده میشود.