طایِرِ دولَت اَگَر باز گُذاری بِکُنَدیار بازآیَد و با وَصْل، قَراری بِکُنَد
دیدِه را دَسْتگَهِ دُرّ و گُهَر، گَرچِه نَمانْدبِخورَد خونی و تَدْبیرِ نِثاری بکُند
دوش گُفْتَم: «بِکُنَد لَعْلِ لَبَش، چارِهٔ مَن؟»هاتِفِ غِیْب، نِدا داد کِه: «آری! بِکُنَد»
کَس نیارَد برِ او دَم زنَد از قِصِّهٔ مامَگَرَش بادِ صَبا گوش، گُذاری بِکُنَد
دادِهاَم بازِ نَظَر را به تَذَرْوی، پروازبازخوانَد مَگَرَش نَقْش و شِکاری بِکُنَد
شَهْر، خالیست زِ عُشّاق؛ بُوَد کَز طَرَفیمَرْدی اَز خویش بُرون آید و کاری بِکُنَد
کو کَریمی که ز بَزْمِ طَرَبَش، غَمزَدِهایجُرعِهای دَرکَشَد و دَفْعِ خُماری بِکُنَد؟
یا وَفا، یا خَبَرِ وَصْلِ تو، یا مَرْگِ رَقیببُوَد آیا که فَلَک، زین دو سِه، کاری بِکُنَد؟
«حافِظا»! گَر نَرَوی از دَرِ او، هَم روزیگُذَری بَر سَرَت از گوشِه کِناری بِکُنَد
ای صاحب فال، اگر بخت دوباره گذری کند، محبوب بازمیگردد و قرار وصال گذاشته میشود. ندایی غیبی به تو میگوید که درمان دردت در دست اوست و این درمان میرسد. منتظر یکی از این سه باش: وفای او، خبر وصال یا دور شدن مانع. اگر از درگاهش نروی، روزی گذرش به تو میافتد.