Hafez, ghazal 380

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویمکه منِ دل‌شده این ره، نه به خود می‌پویم

در پس آینه، طوطی‌صفتم داشته‌اندآن چه استاد ازل گفت بگو، می‌گویم

من اگر خارم و گر گل چمن‌آرایی هستکه از آن دست که او می‌کِشدم، می‌رویم

دوستان! عیب من بی‌دل حیران مکنیدگوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

گر چه با دلق ملمع، مِیِ گلگون عیب استمکنم عیب کَزو رنگِ ریا می‌شویم

خنده و گریه عشاق ز جایی دگر استمی‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم

حافظم گفت که «خاک در میخانه مبوی»گو «مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم»

Interpretation

You are not walking this path by your own will; a greater power is carrying you. What you say is an inspiration that has reached you. Whether you are thorn or rose, there is a gardener who tends you. You have a jewel and are looking for a connoisseur who knows its worth; you will find one. A lover’s tears and laughter come from another source.