Hafez, ghazal 335

در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازمحاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم

حلقهٔ توبه گر امروز چو زُهّاد زنمخازنِ میکده فردا نَکُنَد در، بازم

ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالیجز بدان عارضِ شمعی نَبُوَد پروازم

صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصوربا خیالِ تو اگر با دِگری پردازم

سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهانچشمِ تَر دامن اگر فاش نکردی رازم

مرغْ سان از قفسِ خاک هوایی گشتمبه هوایی که مگر صید کُنَد شهبازم

همچو چنگ ار به کناری ندهی کامِ دلماز لبِ خویش چو نِی یک نفسی بِنْوازم

ماجرایِ دلِ خون گشته نگویم با کسزان که جز تیغِ غمت نیست کسی دَمسازم

گر به هر موی، سری بر تنِ حافظ باشدهمچو زلفت همه را در قدمت اندازم

Interpretation

If you return to the familiar place of your heart, you will stake everything on that path. Dry, outward vows block your way. You think of no one but your beloved. Your tearful eyes have revealed your secret. Like a bird released from a cage, you are after great prey; you will lay everything at their feet.