نیست دَر شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَدبختم اَر یار شَوَد رَختَم از این جا بِبَرَد
کو حریفی کَشِ سَرمَست که پیشِ کَرَمَشعاشقِ سوختهدل، نامِ تَمَنا بِبَرَد
باغبانا زِ خَزان، بیخَبَرَت میبینمآه از آن روز که بادَت گُلِ رَعنا بِبَرَد
رَهزنِ دَهر نَخفتهست، مَشو ایمن از اواگر امروز نَبُردهست که فردا بِبَرَد
در خیال، این هَمه لُعبَت به هَوَس میبازَمبو که صاحبنَظَری نامِ تماشا بِبَرَد
عِلم و فَضلی که به چِل سال دلَم جمع آوردتَرسَم آن نَرگسِ مَستانه به یَغما بِبَرَد
بانگِ گاوی، چه صدا باز دَهَد؟ عِشوه مَخَرسامری کیست که دَست از یَدِ بیضا بِبَرَد؟
جامِ میناییِ مِی، سَدِ رَهِ تَنگدِلیستمَنِه از دَست که سیلِ غَمَت از جا بِبَرَد
راهِ عشق اَر چه کمینگاهِ کَمانداران اَستهر که دانسته رَوَد صَرفه زِ اعدا بِبَرَد
حافظ! اَر جان طَلَبَد غَمزهٔ مَستانهٔ یارخانه از غیر بِپَرداز و بِهِل تا بِبَرَد
In your current town and surroundings nothing captivates you, and your heart longs for another place; if fortune allows, you will pack your bags. Don’t forget autumn, and value what you have. Don’t set your heart on empty claims and deceit. The path of love is dangerous, but whoever walks it with awareness will prevail.